Bir gün iki gün dəyil ki
Biz bir ömür boyu ayrıca yaşiyırıq
Sadəce günler gəlir
Sadəcə günler bitir
Bir uzun adət, komedi kılasik filim baxımı dır
Bir qissa nostalji xatırlamaqı
Bu üzdən di ki deyirəm
Bir gün iki gün dəyil ki
Biz bir ömür kamerasın dan,
Iki yapışiq sekansıydıq
Iki montaj gücüyle, qucaqlaşan səhnə lər
Nə deyim, bəlkə də
Oskar aparabilərdi Allah
O uzun uzun qucaqlaşma, öpüşmə səhnələrə!
Nə böyük işkəncə bu
Ki aktor lar, özləri
Oynadiqlarina təcə baxan lar olsun lar!
Bir gün iki gün dəyil ki
Bir ömür boyu bu tırajedi sinəmasına
Dəli sevən lər tək
Yorgun gözümüzü dikib baxanlaruq!
پر پروانه اند، ابروهایت
که به من می دهی تا ببوسم
و به قول شاعران در خاکِ زیر یک مرمر،
مرمر است گونه هایت که به من می دهی تا ببوسم
و تماماً شعری برایم...
و تماماً کلمه می ریزی برایم از لبانت
که به ظرافت شعر هم نباشد به من می دهی تا ببوسم
خاک را به نظر کیمیا هم نکنی
بهترین گوشه ی چشم ات را به من می دهی
تا ببوسم
بی هیچ اتفاقی آرام و ساکت،
سالها هم که یکدیگر را پیر شویم،
زندگی را عادت نمی کنم
هر روز،
دست هایت را که من می دهی تا ببوسم!
ای رسوله ی زیبا!
من عاشقانه ایمان می آورم به خدای پاکی وعشق تو
خودت را، که با کتاب ات به من می دهی
تا ببوسم!
صالح یوسفیان
ــــــــــــ
اسفندماه ۸۷
در تنازع چشمانت بودم،
که دل را به رسمیت شناختی...
من همه آوار معصیت را خاک برداری کردم
و دولت عشقمان
از تمام جهان رأی صلاحیت گرفت...
صالح یوسفیان
ــــــــــــ
اسفندماه ۸۷
حقیر دچار فلج شعری حاد شده ام...
نه شعرم می آید نه خودم! زبان شعری ام هم فرتوت و ملول به گوشه ای خزیده است. افلیج هم شدیم تا همینمان کم نباشد. نمی دانم هیچوقت خوب نشدنم کی تمام می شود.
اسارت است این
اسارتی جاودانه
بی روحی که در شکم مادری آبستن دمیده شود،
آنگاه،
که مادرانه و شتابناک،
خود را به رودی غرقه می کند...
***
چه بسیارند لحظه های دندان کشیده،
که فرز،
از کنار زباله دان سینه ام با موزیانه ترین لبخندها
به سوی تاریکی می تابند...
من پیراهن یوسف را بر چشمانم که می نهم،
کور می شوم!
گویی خدا نیز یعقوبم نمی خواهد
امید خشکیده بر دستی است کلماتم،
که خار می شود از بلند شدنی نا استوار و لرزان
به آسمانی تاریک
در شبی که شیاطین شولای پر شوخ به تن لاغرشان دارند
***
اینبار نیز این نه من ام!
که در مرزهای من با من،
تپخاله های تناقض هرچه پرشرم تر،
چرکین شده اند...
کمرم هم گوژ گشته از بار آنچه که ندارم
بیاید
بیایید
این جنین فاسد را از شکمم بیرون کشید
که خودکشی کرد
روزی که دانست
برای شیر دادنش
پستانی ندارم
چرا که من
تنها یک مَردم!
صالح یوسفیان
ــــــــــــ
اسفندماه ۸۷
گستاخ اند تمام سنگ فرش ها،
که هیچ،
من هم سنگ را لیس می زنم با زبان آویزان از ته کفشم
لنگه به لنگه راه هم که می روم
از ته دل نمی خندد این مخمور ابدی
در جوب زیر چشم هایت
که افتاده است در آن
آن روی سکه ی قلبم
که سکته می کند با گذر تا به تای لنگ های زنانه ات
هر صبح
چقدر الف بچه بودن را بی سوادم
که یاد بزرگترین شکست بیست سال پیش افتاده ام
روی هر سنگفرشی
لای لنگ های هزارن زن
پشت پرده ی هزاران چادر
زمین می خوردم
و یادم هم نمی آید
رنگ مهر وجودم را با زمین
اینجا هنوز دو سال دارم
با انجماد موهای در بند ژلاتین!
و پاهای مصرف شده
در میهمانی خاطرات پیاده رو
یاد واره ای است نه چندان عظیم
از اسراف قلب خل بچه ای
در نذر مداوم شمع و آه و ...
گوش های تو که گوشواره ای از من ندارند
سوراخشان را بگیر!
تا همین جا لیس بزنم تمام ساق مانکن های بی جان حسود را
آرمیده در ویترین های مشتعل
با سوزش سرخ نئون
من
تاجر ترین شاعر قرن خودمانم
و تو
اقتصاد فروخفته ی بحران جیب هایم
که اگر اینگونه نبود
من سال ها فرزند هم بستر شدمان بودم
الف بچه ای که روی سنگفرش پیاده رو ها
هنوز می شاشید!
صالح یوسفیان
ــــــــــــ
دیماه ۸۷
گاه گاهواره ی ناخودآگاه ام نمی خواباند،
همه ام را که زندان هرگز ها بودم
کلماتم در شاهرگ سلول خواب
کلمه می خوردم
کلمه می خوردم
کلمه می خوردم
کلمه می خوردم
مست شعرهایم که می شدم
دیوارهای سلولم را سوراخ می کرد
یاد زیبایی ات،
که ندیده بودمش،
زندان پر از ززندان بود و شعر نمی شدم از شاعرانگی چشم های ندیده ات،
من از هر چه فضای تاریک است
خفاش تر بودم
که یک دنیا دوزخ هم،
نه روشنم می کرد
نه گرم...
انقدر سرما خورده بودم که زمستانی اش نمی آمد
اسفند پیر
گر انداخته در موهای دختران درختان
چنگ
که می زدی تمام تنم سیخ می شد
روی موهایم
و هیچ گاه،
گاهواره ی ناخودآگاهم نمی خواباند،
همه را که هرزگاه زندان هرگز ها بودم
از کلمات نبودنت پر
کلمه می خوردم
کلمه می خوردم
و باز،
اتفاق را گرسنه بودم
که سلولم را فریاد زدند:
"ملاقاتی داری!
شاعر مقتول شعرهایش! بجنب"
و جنبشی درخت مآبانه
در راه روهای زندان
ریشه دوانده
تا دیدارت
که در آغوش گیرمت تنگ،
از پشت شیشه
که تو را با خودت دیدم در برابر خودم
نقش های کشیده و نکشیده ات
که برابر بودند با تمام رنج های کشیده و نکشیده ام
صورتت را که به شیشه ی چشمانم می چسباندی
کش می آمدمت
تا انتها رابی معنی کنیم در آستانه ی ملاقاتمان
دست هایم را چسبانده به شیشه ی چشم هایم،
می شنیـدمت...
با تمام چرخ های خیاطی دنیا
که چشم هایت را به من دوختی
رحم زندان بان تنم به دل آمد
فردا، همان ساعت
سپیده دم حیاط زندان را بیدار کردی
تو را هم بر اساس تمام تبصره های لاغر آزادی
در من
زندانی کرده بودند...
همه ام آرام خوابیده بود،
روی خاک که می نوشتی:
"من از آن روز کـــه در بنــــد تو ام آزادم"
صالح یوسفیان
ــــــــــــ
دیماه ۸۷
دیگر چشم هایت وصله ی تنم نیست
در من به بن بست که می رسی،
تکیه نمی کنی ام...
که روی دیوارم می نویسم:
زیباترین دختران هم گاهی زشت اند!
آه،
زشتِ من!
پرده ها رنگ تنهایی کوچه را هم که می گیرند،
پنجره هایت بسته بودن را لجبازتر اند...
آینه هایم تمام قد اند،
و چشمانت تمام بسته...
وصله تن ناجورم...
سنگم هک می شود
روی میخ انگشتت که اشاره اش می کنم با چشم
انگشتان زیباترین دختران هم گاهی زشنتند...
گوشواره های سنگینی نیستند شعرهایم
که صدایم را از گوش هایت دور می اندازی...
گوش هایت از من پر هم که می شود
پر نمی شوی از من...
و پاهای همیشه ات،
روی صندلی چرخ دار روزمرگی
ساکت نشسته اند
آیه هایم پیامبرِ بی کتاب اند که معجزه ام را خوانده می شوند:
پل های اطمینان به هیچ صراطی مستقیم نیستند
پرواز را تا قله ام پر بکش
سقوط حرف خوبی نیست...
صالح یوسفیان
ــــــــــــ
دیماه ۸۷
کفش های دلم که تنگ شد،
پاهایم قلقلکشان آمد،
و دویدندتا ایستگاه تو
قطارت مشکل شرعی داشت و نیامد
که قلقلک پاهایم مرد،
و قلک چشمم شکست
تا دو قطره اشک،
آغازگر گونه نوردی عظیمی باشند با شعار:
«مرگ بر تبعیض جنسیتی کلمات مذکر و مونث»
و پیرمرد بیست و دوساله ای که کوهپایه های مغزم را فریاد می زد:
چه صعود متنزلی!
چه صعود متنزلی...
بند تمبان عقلم در می رفت
در شمارش تعداد کثیر بتان عیار
با روکش مشکی...
که می پیموند پیاده روهای پرکلاغ انتظار را،
تا پرده برداری شوند روز بخت
در نمایشگاه دائمی خانه ی شوهری!
با پیام:
«درود بر تبعیض جنسیتی کلمات مذکر و مونث»
صالح یوسفیان
ــــــــــــ
آذرماه ۸۷
سراسر ایلات انسانی مغزم را فرا گرفته است،
زمین را که می گردم،
"هیچ انسانی پیدا نمی کنم" نیست!
پیدا نمی شود...
"کز دیو و دد ملولم و انسانم آرزوست" من شروع شده،
ولی آنچه یافت می نشودم تمام شده است!
پس خدا را می بوسم،
و دستم را تا آرنج
فرو می برم در عرشش
دستم تا بهشت که می رسد
نارنج
می خورد...
نارنج به کارم نمی آید...
لجبازم
درست مثل انگشت کودکی
در حفره ی تاریک بینی...
از هر کرانه تیر دعا کرده ام روان
زین میانه هیچکدام هم که کارگر نباشد،
من خود نماینده ای از
طبقه کارگری ام!
می نشینم و می چرم
چون گوسفندی که می نشیند و می چرد مزرعه ی سبز خیالش را
و هیچ علفی عایدم نمی شود از این چَرا،
چرا؟
و چرایم در گلو گیر می کند،
مانند گیره به موهای تمام دخترانی که هیچ
نمی فهمند
از مردانگی گوسفند!
و هیچ نمی فهمند از چرا
و چرا چراند
و تا کجا چرند
مراتع خیابان های سبز نیست که...
سبز نیست مثل مزرعه ی پر ملخ که...
می پرم مثل ملخ
با کت شلوار جورجیو آرمانی که در خیاط خانه ی ذهنم
با پول هنگفت جیب تخیلم دوخته ام
و ملخ می شوم
من ملخ می شوم
برای کودک درون هزار احمق دو پا
پییییف پییییییف! اخ می شوم!
در اتاقم را که می بندم شعرم می آید
می نشینم که شعرم بیاید
پک می زنم سیگار می شوم
خودکار می جوم
خودکار می شوم
خود کاری می شوم برای دانشمندان بیکار
که نتیجه گیری شوم روی کاغذ
برای پایان مطالعات روی یک بیمار
کرم کتاب
موش آزمایشگاه تکرار...
از لوله ی آزمایش که خودم را بالا می کشم
لوله را با قوانین می شکنم
خسته ام
جنازه ام را که هنوز نمرده است
روی تخت خواب قسطی پهن می کنم
قسطی می خوابم
شام پشه می شوم
خوشمزه نیستم
انقدر فکر کرده ام طعم زهر مار می دهم
بوی سیگار می دهم
پشه اسهال می شود
پشه از حال می رود
و من
کت شلوار جورجیو آرمانی پشه را
که در خیاط خانه
ذهنش
با پول هنگفت جیب تخیلش
دوخته است
می پوشم
پشه می شوم
و پر باز می کنم تا او
پنجره نزده وارد می شوم
روی مبل دماغش می نشینم
کفش هایم رو صورتش که لیز می خورند
با سر، گونه می خورم
آخ!
دست پایم را شکستم!
از بوی کرم پودر مستم!
پیییییییف! پیییییییییییف!
در جنگ تحمیلی اش علیه م پیف پاف می خورم
شیمیایی می شوم....
برای فردا زیر نویس اخبار می شوم:
"گوسفندی که ملخ وار، در اوج پشگی به هلاکت رسید
و بحران سراسر ایلاتی مغزی اش را فرا گرفت"
تکرار می شوم...
صالح یوسفیان
ــــــــــ
آبان ۸۷
برای سقف کلبه های ذهنت، سفال ممنوع
همراه داشتن آرزوی آرزوهای بسیار
آرزوی نزدیک و دور و حتی محال ممنوع
از عشق گفته ای خوانده ای، نوشته ای اما
فضای رمانتیک و دلبر و عشق و حال ممنوع
کاملا کمالات کل شاعران در تو جمع
که باشد، از تکامل سرودن و کمال ممنوع
در گذشته زندگی کرده ای، با امید فردا مردی
صحبت از گذشته و فرداها و حتی حال، ممنوع
بوی سیگار و گازوئیل و دود دارد این غزلت
حسرت آهوان ختن و دشت پر غزال ممنوع
فرزند صالح، که گلی نشد از گل های بهشت
تا اطلاع ثانوی، قافیه، غزل، طبع سیال ممنوع
صالح یوسفیان
ــــــــــ
آبان ۸۷
سیزده ساله بودم
در سینه های مادرم دیدم،
ده سال است که سیزده ساله ام
و معشوقگانم،
مادران من اند.
می کنم به کسی که هرگز نخواهد
دانست دخترک موبلند چهار ساله
ذهنم، چند تا عروسک برایش کنار
گذاشته بود. اگر شعر کوتاه است،
عذر بر اشک می آورم که مجالی
بیش از این نگذاشت.
هرگز نبودی ام،
هرگز نبودمت...
و تو آنگونه درد، نهان در سینه داشته ای
که شک می برم به آغوش سوخته ام...
پس خدای را، رشک می برم
آنک که تو را چونان فرشته ای،
در آغوش می کشد...
و آن دم که به پیشبازت،
آسمانیان را بر لب،
لبخنده ای است،
و تبسمی
بر زمین اینجا،
بدرقه می کنندت اشک هایم
که بر گونه هایم می نویسند سرد، با درد:
- هرگز نبودی ام،
هرگز نبودمت...
ای یادگار تلخی فنجان های قهوه ام!
آن دم که سر می کشی تو فنجان قهوه را
که دم کرده ست برایت شبی، خدا
این سوتراین منم،
در رستورانی از زمین
بنشسته روی صندلی حزین،
چون قهوه ی برابرم،
آرام و سرد...
ای قهوه ات تلخ شیرین باد!
این شعر را هرگز نیاوری به یاد:
هرگز نبودی ام،
هرگز نبودمت.
(صالح یوسفیان)
می شناسد
سقوطی را که هنوز مادمازل
از هواپیمای نازی به خاطر دارد...
برای پاشنه های بلندش
شعری ساخته است،
شاید که سقوط نکرده در نوردد
انتظار مسیو را...
مسیو هر روز،
در جاده ی تنفر از ماشین مادمازل
خیال خود را چون هواپیمای نازی
می پراند تا روزهای تقویم
آن روزهای پاییز
تا اشتیاق بیست و یک و سیزده
تا جاده های مقرر برای پیموده شدن
تا راه های پر پیچ دامن مادمازل
اما،
سقوط می کند خیالش،
به زودی یک سال تحصیلی در پاریس
به زودی یک انتهای سردِ فنجان قهوه
به زودی مادام شدن مادمازل
به زودی سقوط رایش سوم
و هواپیمای نازی
مسیو،
دیگر همان پیرمرد بارانی پوش
همان شاعر شکسته شعر
همان تلاقی خالی اندیشه کش عشق و فهم است
که ادبیات فرانسه
در وصف او درمانده است...
مادمازل هنوز، هر روز، با ماشین
از روزگار مسیو عبور می کند...
صالح یوسفیان
"اسطوره ی بی نام مینیمالیسم"،
بر سنگِ قبر مردی هک کردند،
که قصیده می سرود،
هر روز
بیست و پنج کیلومتر،
عشق را با پا طی می کرد،
خرداد را به فاصله ی شهریور،
تابستانی ساخت،
روز میلاد گنجشکی کشته شد،
و پاییزان
به خاکش سپردند...
خدایش بیامرزد...
همان جایی که دختران می گریند،
و مردان به زانو می افتند...
من نگاه بی پایان عنکبوتِ انتظارم،
پوسیده در ابطال مورچه ای نحیف...
من روشنی تصنعی رستوران های مجلل،
رستوران های آغشته به کج زاده های احساس
آغشته به جر و بحث های شیک،
با زینتِ دو فنجان قهوه ی ترک سرد شده،
آغشته به لبخنده های ابتداییِ یک پایان ام...
من دروغْ قصه گوی شب های "بیا تا صبح بیدار بمانیم" ام،
قصه ی تلخ تهمت گنجشک، به گربه ای عاشق،
قصه ی انتظار ملسِ کرم در سیب،
برای دو نیم شدنی اسف بار،
با دندان های کودکی گستاخ،
من "بیا جدا نشویم"ِ فراموش شده،
"سلام خاتون"ِ مرده،
"دوستت دارم"ی مدفون،
و یک "مواظبم باش"ِ مواظبت نشده ام!
من شاید،
تمسخرآمیز ترین انتظار یک گیلک باشم،
برای باران صبح...
امیدِ دختر قالی باف،
آویخته از رج های فرش جهیزیه...
مضحکه ی غوطه ور
در خوابِ پر پولِ گدا...
خستگی مفرطِ یک مسافر،
که در مهمانسرایی بر تختی،
با خنجر خواب کشته می شود...
جرمم،
آرزویم بود،
آرزویم
تو
صالح یوسفیان
خانم: دلت برام تنگ نشده؟
آقا: چرا عزیزم بیا بغلم ببینم آخ!
تراژدی شب چهارم بهمن:
خانم: پیر شدم نه؟
آقا: تو یه دونه ی منی! بیا بغلم ببینم آخ!
تراژدی شب دوم اسفند:
خانم: ...
آقا: آخ!
تراژدی شب اول فروردین:
خانم: ...
آقا: ...
تراژدی شب های اردیبهشت:
خانم: آخ!
آقا: ...
تراژدی شب های خرداد:
آقا: دیگه پیر شدی!
خانم: آخ!
تراژدی شب های شهریور:
خانم: شوخی نکن پیر شدم؟
آقا: بیا بغلم ببینم آخ!
دور یا نزدیک همان قصه شد!
ای بابا،
بیا این چند کلمه که در خشاب خاکستری مغزم باقی است شلیک کنم:
تنها...
تن ها...
تن...
تو...
تا...
من...
کدام ایستگاه؟
کدام خیابان؟
کدام چراغ قرمز را در تهی گاه چشم هایم شعر خواهی گفت؟
خط ممتد حضور که سرخ نیست...
سفید است...
لورکا!
با توام...
بیدار شو ببین چه بر سر یخ فروش آمد...
خودش را خردیدند جای یخ هایش!
ای وای!
من در این خیابان،
تو در آن یکی!
کدام چهار راه ما را به هم پیوند خواهد داد؟
رنگ آسفالت به هاله ی قرمز دور سرم می آید!
قیر و گازوئیل مرده در تن شهر؟
چه تعبیر مسخره ی مضحک دو پایی است انسان،
از هر آنچه به او نسبت می دهند!
ربط انسان به من مثل ربط من به انسان نیست!
مگر بال های آکبند روکش دارم را ببینی و به من فرشته نگویی
تا فریاد بزنم:
آهای! از خواب خرگوش مدرنیسم بیدار شو لطفا!
وقت صبحانه است!
خوراک ذهن با کمی عصاره ی زندگی در مقیاس یک هزارم!
آخ که آخ گفتن ها مساوی رفتن ها شد...
اصلا خیابان و شهر به دَرَکِ درک نشده ی بهشتیان!
من کدام خط این تابلو را بگیرم تا به رنگ خودم برسم؟
به رنگ تو...؟
آهای! تو که سلام دادن بهت مثل بوسیدن آفتابه!
سلام!
تو خیابونا دیگه تاکسی نیست که برای دو نفر جا داشته باشه!
خواستم بدونی...
همه دربست می رن!
در بست!
منم که اینجا وایستادم،
همه پولام رو دادم از زهرا کوچولو آدامس خریدم،
آدامس های تاریخ گذشته ی سفت،
که نه می شه خوردشون،
نه می شه انداخت دور!
هوای نیمه ابری قاتل طبع شاعره!
اینو تو روزنامه ی آفتاب امید خوندم،
تازه وقتی ول می گشتم و یه گدای سر چهار راه با ویولنش
«پاگانینی» می زد...
دستام تو جیبام مشت شد،
دندونام همدیگه رو بغل کردند،
مخ سرکشم هوای سیگار کرد...
من ترک کرده هم با یه «آه» سرشو شیره مالیدم و به تورم فکر کردم...
به گرونی که ذکر یه افغانی عارف بود...
آره...
همیشه وقتی کلمه هام بوی شیرموز گندیده می گیرن،
سه تا نقطه می ذارم ته شون،
که وقت خوندن قشنگ دیده بشه...
یادگرفتم،
بعد یه شام چرب بگم:
خدایا شکرت!
منو چه به سیبیلای پرشت نیچه
که وقتی ماست کم چرب می خورد نصف سیبیلاش پیر می شد...
تازه می خواستم بعد خراب شدن دیوار برلین،
چند تا آجر وردارم،
یه خونه بسازم با یه دودکش،
که زمستونا،
از سرما نمیرم و برات نقد سوسیالیسم غربی بخونم و چند تا،
قصه ی عاشقونه...
تو اون خونه،
می شد به قناری فکر کرد که از قفس خوشش می آد،
وقتی همدم یه پیرزن تنهای پسرمرده می شه...
یا به این فکر کرد،
که فردا چه جوری می شه خدا رو دزدکی،
از پنجره کشید تو و،
نشوند کنار شومینه تا سردش نشه...
می شد ازش روزی رو خواست،
که بشه توش سه تایی چایی خورد و چایی خورد
و نشست...
که شب بشه و سه تایی رو یه تخت خوابید:
خدا، تو، من...
آخ اگه می شد با پول آخرین کتابم،
قلموی (روتکو) رو با رنگ سیاه و کرمی (ونگوک) بخرم،
اون وقت،
یه آبستره ای می کشیدم
که تا نگاهش می کردی،
صدای نفس هام
وقتی دارم موهاتو تنفس می کنم بپیچه تو
گوش چشمات!
هی...
(دورا دیاموند) من!
اگه کافکا رو زیر قلمم خط خطی کنم،
قول می دی،
دیگه یه ور تختخواب شب های پاییزم،
خالی نمونه؟
من هنوز،
آرایش چشم رو بیشتر از رژ لب شعر می گم!
تازه،
کف دستمم برای گونه هات صحرا می کنم،
تا بتونی ابر شی،
یه ابر گنده ی سیاه،
بباری رو خشکی ترک خورده ی
سینه ی مردونه ام!
منم تنهاییم رو تو اتاقم تنها میذارم،
میام تا برات توت بچینم،
توتای قرمز،
رنگ دامن دخترم!
رنگ دامن دخترم!
رنگ دامن دخترم...
پرده اول در عکاسی کنفسیوس و پسران:
در ابد بایست
خوش تیپ
یک دو سه
ژست فردریشی برایت خوب نیست،
خیلی خوب است خانم
لطفا لبخند فراموش نشود...
یک دو سه
پرده دوم عکاسخانه سیمون دوبوار:
بر جنازه ایستادن مکروه بود و ما نمی دانستیم؟
دوباره لبخند
یک دو سه
تازه یادمان افتاده بود که صبح ها وقت خوبی است...
تفلسف بی کران مگس ها بر دیوار مسستراح جاده
ای بابا دیر که آمدی
لا اقل بارانی آقای شوپنهاور را پرت کن گوشه ای بنشیند
کلاه شرعی بیشتر به تو می آید!
شهوت سشوار در موهایت اتفاقی مرد؟
موهایت هم که مثل موهایم نمی ریزد!
حتما ژلی را که آناکسیماندروس برایت خریده می زنی نه؟
لبخند هایت هم محافظه کارانه است!
مثل گابریل مارسل بخندی، لبخندت در عکس نمی افتد...
پرده سوم مریضخانه مرکزی تهران-جنگ جهانی دوم:
دارند مرا از شکم مادرم هانا بیرون می آورند.
این چندمین بار است که می خواهم،
در برابر ضربت نامردانه دست آقای دکتر
بر پشت تازه دنیا دیده ام
مقاومت کنم.
بر هفت پشت آقای دکتر رحمت...
اگر نمی زد بیدار نمی شدم...
یک دو سه...
اولین نوزادی که به دنیا آمد، گریه هم که نکرد!
آقای دکتر: پسرم می دونستی تو فرزند نامشروع خانم آرنت و آقای هایدگری؟
من: اوووووووووووواااااااااااااااااااااااااااا.....!
پرده آخر عکاسی کنفسیوس و پسران:
لبخند بزن دیگه خانم در آغوش گرمدآقا!
یک دو سه...
ناظم مدرسه اینبار
زنگ تفریح بچه ها را
هر چه بلند تر نواخت
شاید
برای دلتنگی
رنگ و رو رفته اش
برای تفریح...
